رویت هلال ماه نو٬دیدن شماست...
مفاتیح را باز می کنم.
روبه رویت می ایستم.
السلام علیک حضرت ماه...سید خورشید جبین ما!
و عید فطر من آغاز می شود.
می خواستم رو به سجود خم شوم.
عفوم کنید
سمت شما خدایی نبود !
این پل را ببین !
به من گفته اند از آن که بگذری به لبخند خواهی رسید
پا هم بر آن گذاشته ام.
اما نه !
از ایمانِ جهان٬ نمی شود گذشت.
طوفان از شاخه های شکسته می پرسد
که ریشه دار ترین درخت کدام است
اگر نه
بید را کوچکترین نسیم هم فهمیده است.
کجاست؟
کجاست معلم ادبیاتم
تا ببیند به شعر افتاده است شاگردش؟
دلارام!
چشم تو شعر..
چشم تو شاعر است..
من دزد شعر های چشم تو هستم..
هر کسی را عاشورایی است
من منتظرم.
منتظر روزی که عاشورای من باشد.
که کربلایی تشنه ی من باشد.
که من از خیمه بیرون بزنم برای آوردن آب!
دلم می خواهد عاشورای من ٬ تو هم باشی.
دلم می خواهد برای تو آب بیاورم.
از خیمه زندگی بیرون بزنم تا سیرابت کنم
من منتظرم.
منتظر عاشورایی که از آن من باشد!